قلب یخی

باید بد جنس باشی ...!!! تا عاشقت باشند ...!!!

باید خیانت کنی ...!!! تا دیوو نه ات باشند ...!!!

باید دروغ بگی ...!!! تا همیشه تو فکرت باشند ...!!!

باید هی رنگ عوض کنی ...!!! تا دوستت داشته باشند ...!!!

اگه ساده ای ...!!! اگه باوفایی ...!!! اگه یک رنگی ...!!!

همیشه تنهایی ...!!!

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:55 | قلب یخی | |

هست را اگر قدر ندانیم میشود بود


وچه تلخ است


هستی که بود شود و دارمی که داشتم

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:49 | قلب یخی | |

من بودم ,


تو


و یک عالمه حرف...


و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!


کاش بودی و


می فهمیدی


وقت دلتنگی


یک آه


چقدر وزن دارد...

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:46 | قلب یخی | |

در جلسه امتحانِ عشق


من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!


یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..


درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!


در این سکوت بغض‌آلود


قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!


و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!


عشق تو نوشتنی نیست..


در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!


وقت تمام است.


برگه‌ها بالا..

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:45 | قلب یخی | |

دوستیت را میان دستانت مچاله کن

با من گل یا پوچ بازی کن آن وقت

نوبت به من که رسد

بی شک خواهم گفت

کف بزن...



تازه فهمیده ام

دوستی های تو همه پوچ بوده ... پوچ

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:44 | قلب یخی | |

قصه از کجا شروع شد؟؟؟

آدم ها می آیند زندگی میکنند

می میرند و می روند...

اما فاجعه ی زندگی تو آن هنگام آغاز می شود

که آدمی می رود اما نمی میرد!

می ماند

و نبودنش در بودن تو

چنان ته نشین می شود

که تو می میری

در حالی که زنده ای…... 

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:42 | قلب یخی | |

هر شب با هزار قصه کودک بازیگوش عشق را میخوابانم



اما هنوزسپیده سر نزده که بیدارم میکند و از من میخواهد با او قایم باشک بازی کنم.


چشم میگذارد و من که جزیاد تو جایی ندارم هر بار درانجا پنهان میشوم.


چه اسان هر بار پیدا میکند مرا!


ای عشق در این روزگار شتابزده چه سخت میشود تو را نگه داشت!


و چه سخت میشود بی تو زیست...

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:41 | قلب یخی | |

گاهی دلت بهانه هایی میگیرد که خودت انگشت به دهان میمانی...


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت میکنی...


گاهی پشیمان میشوی از کرده و ناکرده ات


گاهی دلت نمیخواهد دیروز را به یاد اوری...


انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...


گاهی فقط دلت میخواهد زانوهایت را تنگ در اغوش بگیری و...


گوشه ای گوشه ترین گوشه ای ک...!


که میشناسی بنشینی و فقط نگاه کنی...


گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ میشود...


گاهی دلگیری شاید از خودت ...وشاید...

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:40 | قلب یخی | |

دلـــــم برای تــو کــه نه


ولـی َبرای روزهــای باهم بودنمـان تَنـگ شده


برای تــو که نه ،


ولی برای " مواظِب خودت باش" شنیدن تَنـگ شده


برای تـــو که نه ،
...



ولی برای نگاهی که تا پیچ سَرکوچه تعقیب ام میکرد تَنـگ شده


برای تـــو که نه ،


ولی برای دلی که نگرانم میشد تَنـگ شده


راستش ! برای اینها که نه


برای خودت ... دلَم خیــلی تَنـگ شده !!!

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:39 | قلب یخی | |

با عشق

بگذار

طعم آفتاب بگیرد روزگارم...شعرهایم...سطرهایم...لطفا تمام وجودم را مرور کن!

تا

احساسی جا نیفتد!

تا واژه ای نادیده گرفته نشود در من!

که

...

من خود خود تابستان بودم در این برف ریز زود رس!

اگر...

فقط اگر تو مرا می خواندی...تابستان نفس می کشید در من...

دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ | 20:38 | قلب یخی | |

www . night Skin . ir